تبلیغات
یا غریب الغربا

كرامات الرضویه (علیه السلام) - 4

همسر گمشده

محدث نورى در دارالسلام نقل نمود كه شخص موثقى از اهل گیلان نقل كرد:
من بشهرها و كشورها تجارت مى رفتم تا اینكه اتفاقى سفرى بسوى هند رفتم . در آنجا بجهت كارى و پیش آمدى شش ماه در شهر بنگاله ماندم و حجره اى در سراى تجارتى براى خود گرفتم و بسر مى بردم .
در آن سرا جنب حجره من مرد غریبى كه دو پسر داشت بود من همیشه او را ملول و افسرده و غمناك مى دیدم و جهت حزنش را نمى دانستم و گاهى صداى گریه و ناله او را مى شنیدم و چون حال خون و گریه او را خارج از عادت یافتم بفكر افتادم كه باید بپرسم كه سبب حزن او چیست و جهت حزن آن مرد را بدست آورم .
وقتى نزد او رفتم دیدم قواى او از هم كاسته شده و حال ضعف باو روى داده گفتم : آمده ام سبب و جهت حزن و گریه و پریشانى شما را سؤ ال كنم و از تو خواهش مى كنم كه برایم نقل كنى كه چرا اینقدر ناراحت و محزون هستى .گفت ناراحتى و محزون بودن من براى پیش آمدى است كه براى من روى داده و آن این است كه من دوازده سال قبل مال التجاره اى از امتعه نفیس و گرانبها پس انداز كرده و بخیال تجارت بكشتى حمل كردم و خود سوار شدم و مدت بیست روز كشتى در حركت بود. ناگهان باد تندى وزیدن گرفت و دریا را بتلاطم انداخت تا قضا دام اجل گسترانید و تارپود كشتى را كرباس وار از هم درید و استخوانهاى وجودش را مانند تار عنكبوت از هم گسیخت . و همه مردمى كه در كشتى بودند با مالهایشان غرق شد.
من در میان آب دریا دل به مرگ نهادم لكن خود را بتخته پاره اى بند كردم و باد مرا بطرف راست و چپ مى برد تا قضاى الهى آن اسب چوبى كه بر آن سوار بودم مرا از كام نهنگ مرگ رهانید و به جزیره اى رسانید و موج دریا مرا بساحل انداخت . چون چنین پیش آمد شد و از هلاكت نجات یافتم ، خداى را سجده شكر نمودم و برخواسته مشغول سیر در جزیره شدم كه دیدم جزیره ایست بسیار باصفا و سبز و در نهایت طراوت و زیبائى ولى از بنى آدم خالى بود و هیچ كس در آن نبود. یكسال در آن جزیره بودم شبها از ترس درندگان روى درخت بسر مى بردم تا اینكه روزى نزدیك درختى كه آب باران زیر آن جمع شده بود نشستم كه وضوء سازم . ناگهان عكس زنى بسیار خوش صورت میان آب دیدم تعجب كرده سر بلند نمودم دیدم بلى دخترى بسیار جمیله و زیبا و قشنگ و خوش رو روى درخت است ولى لباس نداشت و برهنه بود.
دختر تا دید كه من باو نظر كردم گفت اى مرد از خدا و رسول شرم نمى كنى كه به من نگاه مى كنى . من حیا و خجالت كشیدم و سر بزیر انداخته و گفتم تو را بخدا قسم مى دهم كه به من بگو بدانم تو از سلسله بشرى یا از صنف ملائكه یا از طایفه جنى ؟ گفت : من از بنى آدمم .
مرا قصه ایست كه آن این است كه پدر من از اهل ایران است و عازم هند شد و مرا هم با خود آورد اتفاقا كشتى ما غرق شد و من در این جزیره افتادم و حال نزدیك سه سال است كه در اینجا هستم .
من هم داستان آمدنم را گفتم پس از سرگذشت خود باو گفتم حالا كه جز من و تو كسى در این جزیره نیست و قسمت من و تو این بوده اگر رضایت داشته باشى همسرم شوى و من تو را بعقد خود درآورم .
آن زن سكوت كرد و سكوتش موجب رضایت بود پس روى خود را برگردانیدم و او از درخت بزیر آمد و من او را عقد كردم و با یكدیگر با دل خوش زندگى مى كردیم تا خداوند متعال بر بى كسى و تنهائى ما ترحم فرمود و دو پسر بما عنایت نمود و اكنون هر دوى آنها حاضر هستند كه آنا را مى بینى ...

ادامه مطلب


  • نوشته شده توسط : میثم طاهری
  • در تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1389
  • نظرات()
  • كرامات الرضویه (علیه السلام) - 3

    جوان خوشبخت

    مرحوم میرزا على نقى قزوینى فرمود:
    روز عید نوروزى هنگام تحویل سال من در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) مشرف بودم و معلوم است كه هر سال براى وقت تحویل سال بنحوى در حرم مطهر از كثرت جمعیت جاى بر مردم تنگ مى شود كه خوف تلف شدن است .
    با جمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مكان در پهلوى خود جوانى را دیدم كه بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از این بزرگوار بخواه .
    من چون او را جوان متجددى دیدم خیال كردم از روى استهزاء این سخن را مى گوید. گویا خیال مرا فهمید، و گفت خیال نكنى كه من از روى بى اعتقادى گفتم بلكه حقیقت امر چنین است زیرا كه من از این بزرگوار معجزه بزرگى دیده ام .
    من اصلا اهل كاشمرم و در آنجا كه بودم پدرم به من كم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پیاده بقصد زیارت این بزرگوار به مشهد مقدس ‍ آمدم .
    جائى را نمى دانستم و كسى را نمى شناختم یكسره مشرف بحرم مطهر شدم و زیارت نمودم . ناگاه در بین زیارت چشمم بدخترى افتاد كه با مادر خود بزیارت آمده بود.
    چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و فریفته او شدم و عشق او در دلم جاگیر شد بقسمى كه پریشان حال شدم سپس نزد ضریح آمدم و شروع بگریه كردم و عرض كردم اى آقا حال كه من گرفتار این دختر شده ام همین دختر را از شما مى خواهم .
    گریه و تضرع زیادى نمودم بقسمى كه بیحال شدم و چون بخود آمدم دیدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پریشانى حال باز نزد ضریح مطهر آمدم و شروع بگریه و زارى كردم . و عرض كردم :
    اى آقاى من دست از شما بر نمى دارم تا به مطلب برسم و به همین حال گریه و زارى بودم تا وقت خلوت كردن حرم رسید و صداى جار بلند شد كه ایّهاالمؤ منون (فى امان اللّه)
    منهم چون دیدم حرم شریف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بیرون آمدم . چون به كفشدارى رسیدم كه كفش خود را بگیرم دیدم یك نفر در آنجا نشسته است و به غیر از كفش من كفش دیگرى هم نیست .
    آن نفر مرا كه دید گفت نصرالله كاشمرى توئى ؟
    گفتم بلى !!
    گفت بیا برویم كه ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خیال كردم كه چون من از كاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شاید پدرم به یك نفر از دوستان خود نوشته است كه مرا پیدا كند و به كاشمر برگرداند.
    بالجمله مرا بیك خانه بسیار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى كرد. وقتى كه وارد حجره شدم . شخص محترمى را در آنجا دیدم نشسته است .
    مرا كه دید احترام كرد و من نشستم آنگاه به من گفت میرزا نصرالله كاشمرى توئى ؟ گفتم بلى .
    گفت : بسیار خوب ، آنگاه به نوكر گفت : برو برادر زن مرا بگو بیاید كه باو كارى دارم چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست .
    سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقیقت مطلب این است كه من امروز بعدازظهر خوابیده بودم و همشیره تو با دخترش بحرم براى زیارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب دیدم یك نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا (ع ) تو را مى خواهد.

    ادامه مطلب


  • نوشته شده توسط : میثم طاهری
  • در تاریخ : چهارشنبه 31 شهریور 1389
  • نظرات()